شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته ها

شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته ها

شاعرانه

چند سالیست که با نوکری ات دل شادم
جان زهرا دم مردن مبری از یادم....

برای عاقبت به خیری بنده حقیر دعا کنید. یاحق

"استفاده از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است"

محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۵۶ مطلب با موضوع «متفاوت» ثبت شده است


یک چند وبال گردنم بودی، دست

سرویس دماغ و دهنم بودی، دست

 

زن نیست مرا که از عذابش نالم

لکن تو خودت همان زنم بودی، دست

 

--------------------------------------

بهمن 1393

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۰:۵۳
یاحق

دنیا دگر حال و هوایش دیدنی نیست

این میوه گندیده ست، دیگر چیدنی نیست

 

آلوده به خون عزیزان گشته دنیا

این دست پر چرک و مرض بوسیدنی نیست

 

دیگر عمو فیروزهای جشن نوروز

لحن صدا و رنگشان خندیدنی نیست

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۳
یاحق

ماه مقصود


ای کاش می شد یک شبه از خویش رد شد

با هرکه در اطراف این دل هست بد شد

 

ای کاش میشد بر مسیر دیده تا دل

وقت ورود مهر هر دون مایه سد شد

 

این روزها باید شبیه یک جزامی

ناخواسته محکوم به حبس ابد شد

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۶
یاحق

عجیب خسته ام از عمر خویش کاری کن

در این مصاف بیا و دوباره یاری کن

 

به حال خسته ی من یک نظر کن و بنشین

به حال خسته ی من عاجزانه زاری کن

 

چقدر حبس ابد بی تو سخت می گذرد

مرا از این خود بی فایده فراری کن

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۰۴
یاحق
این غزل رو تقدیم می کنم به بچه های خوب دبیرستان رشد، که سه سال، شبانه روز با هم بودیم و برادرانه، کنار هم عمر سپری کردیم و حالا، دست روزگار، دارد ما را به خواندن غزل خداحافظی مجبور می کند:

سلامی به سردی وقت خداحافظی

به تن دارم این دفعه رخت خداحافظی

 

نگردی مبادا مکدر ز حال فراق

تکان دادم از دور دست خداحافظی

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۱۵
یاحق


دیگر از قصه ی دلدار بدم می آید

از دل گیر و گرفتار بدم می آید

 

از غزل های حقیر و به زمین چسبیده

از لب و روسری یار بدم می آید

 

شعرهایی که فقط رنگ هوس دارد و بس

از چنین شعر چه بسیار بدم می آید

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۱۱:۲۷
یاحق


ای که دل را با سخن هایت به اغما می بری

گوش کن با گوش جان تا ماجرا را بنگری

 

فتنه ای برپاست کز گرد و غبارش تیغ ها

می زند هر ناکس و هر کس به نام سروری


ترس آن دارم که ای نفس بد اندیش عاقبت

با هوس هایت ز من هم آبروها می بری

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۳۳
یاحق


مانده ام در وسط برزخ خاموشی خویش

مبتلایم به مریضی فراموشی خویش

 

من و ده ها نفر از طائفه ام دلگیرند

از هیاهوی پس از رأی فروپاشی خویش

 

-------------------------------------

 

تیرماه 1393

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۱۰
یاحق

دلم که می گیرد، هیچ چیز مثل کاغذ و خودکارم آرامم نمی کند... همین که یک گوشه ی دنج و خلوت پیدا کنم و چند خطی خودم را روی کاغذ خالی کنم، آرام میشوم.

این بار هم این کاغذ و قلم به دست گرفتن و یک گوشه ی دنج و خلوت پیدا کردن، حکایت تکراری آرام شدن من است.

زیر آسمانی که ستاره هایش، بی واسطه چهره به روی زمین گشوده اند، دور از هیاهوی خنده ها، صحبت ها، گفتن ها و نشنیدن ها (!)، با لباسی کمی مرطوب از عرق خستگی و ورجه وورجه کردن، خیلی ساده می خواهم دلم را آرام کنم.

خیلی دلم به حال خودم میسوزد!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۷:۳۶
یاحق


من از اهالی دور، همسایه ی غروبم

شرقی تر از شمالم، غربی تر از جنوبم

 

من گریه ای شبانه، یک آه بی بهانه

من بغض بی صدایی در سینه ها رسوبم

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۳ ، ۱۶:۴۸
یاحق