شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته ها

شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته ها

شاعرانه

چند سالیست که با نوکری ات دل شادم
جان زهرا دم مردن مبری از یادم....

برای عاقبت به خیری بنده حقیر دعا کنید. یاحق

"استفاده از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است"

محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۲۷ مطلب با موضوع «نثر» ثبت شده است


یاد خودم افتادم...

که تنها جوابی که می گرفتم بعد از های های گریه کردن هایم، این بود که، اشک چشمانم را پاک کند!

آن اوایل می گفت حق نداری گریه کنی! اگر قرار است گریه کنی با هم گریه می کنیم...

آن روزها گریه ی من برایش سخت بود... چون خیلی خیلی دوستم داشت! تنها من بودم و قلب او...

اما همین طور که گذشت و جلو رفت، کم کم گریه هایم برایش عادی شد. احتمالا با خودش مرور کرده بود که این هم شورش را درآورده و مدام گریه می کند!

تنها جوابی که می داد، تنها عکس العملش، همین بود که اشک هایم را پاک کند و وقت رفتن، همین، بگوید: گریه نکنی ها!

...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۳۳
یاحق

دلم که می گیرد، هیچ چیز مثل کاغذ و خودکارم آرامم نمی کند... همین که یک گوشه ی دنج و خلوت پیدا کنم و چند خطی خودم را روی کاغذ خالی کنم، آرام میشوم.

این بار هم این کاغذ و قلم به دست گرفتن و یک گوشه ی دنج و خلوت پیدا کردن، حکایت تکراری آرام شدن من است.

زیر آسمانی که ستاره هایش، بی واسطه چهره به روی زمین گشوده اند، دور از هیاهوی خنده ها، صحبت ها، گفتن ها و نشنیدن ها (!)، با لباسی کمی مرطوب از عرق خستگی و ورجه وورجه کردن، خیلی ساده می خواهم دلم را آرام کنم.

خیلی دلم به حال خودم میسوزد!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۷:۳۶
یاحق


خودمانیم! اینجور سراغ داری کسی انتظار آمدنت را بکشد؟ خودت هم خوب می دانی که اینچنین مشتاق، کسی را نخواهی یافت. همه از تو فراری اند... همه تا جایی که می توانند از تو دوری می کنند و تا جایی که ذهنشان یاری می دهد، به تو فکر نمی کنند. تو در کنج خاطر هیچ کس، چنین انتظار مشتاقانه ای را نخواهی یافت.

حالا سوال است برای من، من که این چنین میخوانمت را این همه بی محلی کردن، چه معنایی دارد؟ آن هم در شرایطی که حالا حالاها به قول هم سن و سال هایم جا دارد تا سراغ من بیایی. من تازه سر چله ی جوانی ام...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۳ ، ۱۵:۱۳
یاحق

آن موقع ها هنوز دانش آموز بودم؛ دوران راهنمایی...
شب جمعه بود. شب جمعه ها هم به نیت خیر اموات رسم بود خرما دادن... که هنوز هم رسم است به لطف خدا! از ته دلم می گویم به لطف خدا؛ چون امروز خیلی از رسم های دیروز را غیرمرسوم میدانند!
کوچه های نازی آباد را به مقصد هیئتمان پشت سر می گذاشتم. که خرمای شب جمعه به من هم تعارف شد.
دانه خرمایی برداشتم و خدا قبول بکندی زیر لب گفتم.
خرما را خوردم و فاتحه اش را فرستادم، من مانده بودم و هسته ی ناکارآمد آن خرما. طبیعت این بود که به سرعت از شر آن هسته خرمای ناکارآمد خلاصی میافتم.
نیت کردم که مثل خیلی ها در همان لحظه پرتش کنم و راحت شوم. آخر « همرنگ جماعت شدن » ضمانت عدم رسوایی است. این روزها همه دنبال موافق میگردند....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۵۸
یاحق


سررسیدی که تا چندی قبل، پر بود از شعرهایی که آن ها را با تمام وجود گفته بود، اما ورق به ورق با ناامیدی و ناتوانی پاره پاره اش کرده بود، این روزها شده بود دفتر چرک نویس ناملایماتش...

با خودش همراهش داشت! چه در خانه بود، چه در سفر.... چه وقتی می خواست آخرین قدم هایش را به سمت پرتگاه بردارد...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۲ ، ۰۹:۰۵
یاحق

مهدی توفیقی فر

چند بار آمدم که بیایم به دیدنت.

چند بار گفتم این بار دیگر می روی و می بی نی اش...

چند بار نیت کردم که این بار دیگر باید بروی!

اما نتوانستم.

نمی دانم چرا. اما هرچه بود نتوانستم... اولین باری که بستری شدی، رفقا قرار گذاشتند بیایند به دیدنت بیمارستان. اسمش را یادم نمی آید،‌ اما یادم هست که محل قرارمان مترو هفت تیر بود!

آمدم که راه بیافتم دلم ترسید. گفتم من طاقت دیدن او را در حال مریضی ندارم...

نیامدم.


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۲ ، ۲۲:۱۰
یاحق



به نام او که می گویند، آرام بخش دل هاست...

 

سلام عزیز دلم!

 

حرف یکی دو روز نیست این قصه. دهم همین ماه که گذشت، شد 6 ماه و 31 روزه، روزهای پر از گرفتاری و نا آرامی من. و البته هنوز این سامانه ابر پراکنده و پرفشار، بر آسمان روزگارم برقرار است و می بارد و می بارد.

 

چند وقت پیش برایت از تخت بی خوابی ها و روزهای نا آفتابی ام گفتم... امروز روز تکرار این واژه های تکراریست. تکرارهایی که واقعن دارند تکرار می شوند.

 

میدانی، این روزها اسیر اتاق دربسته ی حفظ حیاتم شده ام. اتاقی که صبح خودم را به آن می سپارم و بعدازظهر، خودم را از آن می رهانم. اتاقی که سایه ی سنگین لطف و مرحمت را بر سرم افکنده است. سایه ی سنگینی که جانم را می فشرد و قبلم را می ترکاند. اگرچه درخت خوش بر و روی این اتاق، کلامش، نگاهش، و حتی زحماتش، هیچ رنگ و بوی لطف نمی دهد و تا می تواند بزرگواری اش را به رخم می کشد...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۲ ، ۰۵:۲۱
یاحق

منتشر شده در سایت شهرستان ادب (کلیک کنید)

روزهای خوبی بود.

 

باورش هم کمی سخت بود: هم جواری و بدون نیاز به هیچ هماهنگی قبلی، هم صحبتی با کسانی که قبلن ها فقط اسمشان را روی کتابشان، یا تصویرشان در فیلم های دیدار با رهبری و یا عکس شان را در مصاحبه ی روزنامه ای با آن ها دیده بودم...

 

و اینکه آن ها هم بی هیچ آلایش و پیرایه ای تو را می پذیرفتند و با تو هم صحبت می شدند.

 

جالب بود برایم اینکه هیچ کار نداشتند به این که تو در این عرصه در نقطه ی صفر مرزی هستی و خود آنان نزدیکای 100 پایانی...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۳۱
یاحق



هوالعلیم

دلم گرفته نمی دانم از چه می نالم؛ چرا فتاده شرر بر تمام احوالم ...

نمی دانم! شاید کسی تا امروز برای تو اینگونه ننوشته باشد.

شاید؛ معلوم نیست...

خیلی ها گفته اند؛ خیلی ها سروده اند؛ اما گمان نمی کنم کسی نوشته باشد این حرف ها را.

حرف هایی از عشقی که از روز ازل در دل ماسوا نهاده شد...

عشقی که به گونه ای در وجود تمام ذرات عالم رخنه کرده و عالمی را دچار خویش ساخته است.

نمی دانم!

شاید تا امروز کسی اینگونه، برای تو ننوشته باشد.

به دلم افتاده که اینگونه بنویسم. با خود گفتم خیلی ها دوست دارند با تو اینگونه حرف بزنند؛ اما شاید ندانند از کجا و چگونه شروع کنند.

گفتم سرمشقی باشد برایشان و حتی برای خودم...

گفتم بنویسم تا یادمان باشد برای چه زنده ایم و زنده بوده ایم برای چه...

گفتم بنویسم که چرا اینگونه جهانی شده ای. بگویم که چطور جهانی شده ای...

بگویم علت این را که حتی کسانی دوستت دارند که نمی شناسندت...

این حرف ها برای کسی نا آشنا نیست. یقیناً حرف از چیزی که همه دارندش آشناست. فقط شاید، شاید تا امروز کسی اینگونه برای تو ننوشته باشد.

به پاس حکم « من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق » مقدمه ام را به پایان می رسانم با قدردانی و تشکر از تمام عزیزانی که مرا در تحریر این اثر یاری کردند و زحمت آن ها سبب شد تا این نوشته ی دون ارزش (از لحاظ غیر محتوایی) بازخوانی و اشکالاتش برطرف گردد و به دست دوستان برسد.

نمی دانم! شاید تا امروز کسی اینگونه برای تو ننوشته باشد.



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۰۷
یاحق


سلام.

یک ساعت و چهل و یک دقیقه از نیمه ی شب گذشته است.

کم کم دارید برای نماز شب تان آماده می شوید.

خوشا به سعادتتان. هر قدر این مدت تلاش کردم بهانه ای برای نافله ی شب بیابم، هیچ چراغی سبز نشد!

شما دعا کنید، حتماٌ فرجی می شود.

اما،

راستش برای این چیزها مزاحمتان نشده ام.

اولاً اجازه می خواهم که دقایقی را پیش از اقامه ی نمازتان که همیشه به ذکر می گذرد، از شما طلب کنم که به من گوش کنید؛

اگر چه این سخن دور از انتظار است که مولای ما نخواهد اجازه بدهد به ما که با او حرف بزنیم؛ پس...

چند وقت بود طالب شده بودم برایتان بنویسم؛

دستم به قلم نمی رفت،

یا اگر هم می رفت، دیری نمی پایید که قلم وامی نهادم.

اما امشب، بی خود شدم و این تلفن همراه را که بعضی مواقع ما همراه اوییم نه او همراه ما (!)،

برداشتم و شروع کردم به نوشتن.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۰۲
یاحق