شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته ها

شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته ها

شاعرانه

چند سالیست که با نوکری ات دل شادم
جان زهرا دم مردن مبری از یادم....

برای عاقبت به خیری بنده حقیر دعا کنید. یاحق

"استفاده از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است"

محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

تو مضطر شده ای از نگرانی...

جمعه, ۸ شهریور ۱۳۹۲، ۱۰:۲۳ ب.ظ



ساعت 2:30 شب است. مادر از درد به خود می پیچد. تو مضطر می شوی. چاره ای نداری جز این که این وقت شب لباس بپوشی و او را به بیمارستان ببری. آدم عاقل می داند روز دکتر رفتن بسی بهتر از شب هنگام به دکتر مراجعه کردن است. اما تو مضطر شده ای و چاره ای جز این نداری. ناله ی مادرت تو را بی تاب کرده. به این می اندیشی که می روی اورژانس، پرستارهای مهربان (!) به داد او می رسند و تو آرامش می یابی. هم تو هم مادرت که دارد از درد ناله می کند... تو از درد او هیچ سر در نمی آوری و نمیدانی علتش چیست. با خودت می گویی به دکتر که مراجعه کنم او با برخورد گرم خود مرا آرام می کند و مرا از درد مادرم مطلع می سازد. پس وقت را غنیمت می شماری و....



مادرت را صندلی عقب می خوابانی و می گویی مادرم آسوده باش ان شاء الله چیزی نیست. و او می گوید: عزیز مادر، فقط آرام برو... اما تو نمی توانی آنگونه که او می گوید آرام بروی. تو مضطربی. تو نگرانی. ناله ی او را نمی توانی تحمل کنی. با خودت می گویی باید هر چه سریعتر به بیمارستان برسم که خدمتگزاران عزیز بیمارستان، از پزشک شیفت شب گرفته تا نظافت چی، همه آماده اند تا به یاری ات بشتابند (!).

به هر ترتیبی که هست به بیمارستان می رسی. بیمارستانی که انتخاب می کنی حتماً باید طرف قرارداد بیمه ات باشد. و الا...

پس این بیمارستان طبیعتاً می تواند خیلی به خانه ات نزدیک نباشد. پس معلوم می شود در این آمدنت هم بسی سختی کشیده ای.

مادرت را به داخل اورژانس می بری. اما....

اما هیچ کس نگاهت نمی کند. همه این طرف و آن طرف می روند تا مبادا صدایش بزنی که فلانی، مادرم...

با هزار زحمت او را کشان کشان روی یک صندلی می نشانی و می روی سراغ پرستارها، یا دکترها...

آقا، خانم.... مادرم....

اما....

تا اینکه نمی دانم چه می شود، خدا نظر می کند، یکی شان سری بالا می آورد و نگاهی سرد تحویلت می دهد....

خدایا، نگاه او آرامشم نمی دهد.

می گویی مادرم....

و او به این توجه نمی کند که او نمی تواند راه برود. از جای خود تکان نمی خورد و می گوید: بیاریدش اینجا ببینم چشه....

وای خدا، این چه برخوردیست. چرا کسی نمی فهمد؟ من که این وقت شب به اینجا آمده ام خوشی زیر دلم نزده است؛ من مضطر شده ام...

با هزار زحمت دیگر او را کشان کشان می رسانی آن جا که او نشسته است. و او که می بیند مادرت نمی تواند حتی روی پاهایش بایستد، با همان نگاه مرگ آورش، می گوید: او را روی فلان صندلی کنار دستگاه فشار بنشان....

نه صبر کنید. قبل از همه چیز: آیا پذیرش رفته ای؟؟؟؟

وای خدای من. مسئول پذیرش نیست.

از انتظامات می پرسی: آقا ببخشید، این مسئول پذیرش نیستند؟

و او هم: نمیدونم....

خدایا من چه کنم؟ مادرم....

با هزار بدبختی پذیرش می شوی و فرم می گیری و برمی گردی. آقای دکتر، مادرم....

" صبر کن " تحویلت می دهد و چند دقیقه بعد، آرام آرام، خسته و مرگ آور، به سویت می آید. جانش بالا می آید و نق می زند: هنوز که آستینش را بالا نزدی....

ای خدا.... چرا من از اضطرابم کم نمیشود...


------------------------------------

مهر 1390

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی