چند بار آمدم که بیایم به دیدنت.
چند بار گفتم این بار دیگر می روی و می بی نی اش...
چند بار نیت کردم که این بار دیگر باید بروی!
اما نتوانستم.
نمی دانم چرا. اما هرچه بود نتوانستم... اولین باری که بستری شدی، رفقا قرار گذاشتند بیایند به دیدنت بیمارستان. اسمش را یادم نمی آید، اما یادم هست که محل قرارمان مترو هفت تیر بود!
آمدم که راه بیافتم دلم ترسید. گفتم من طاقت دیدن او را در حال مریضی ندارم...
نیامدم.