پایان کار من رسیده، مرگ بر من!
از شام تا صبح سپیده مرگ بر من!
در قصه ی عشق و جنون، از هر تباری
کارم به رسوایی کشیده، مرگ بر من!
می گویم از عمق وجودم بی مهابا
تا این نفس گردد بریده: مرگ بر من!
پایان کار من رسیده، مرگ بر من!
از شام تا صبح سپیده مرگ بر من!
در قصه ی عشق و جنون، از هر تباری
کارم به رسوایی کشیده، مرگ بر من!
می گویم از عمق وجودم بی مهابا
تا این نفس گردد بریده: مرگ بر من!
با تو چه شوری دارد آغاز غزل ها
بی تو نمی سازد به ما طعم عسل ها
جز رنج عشقت گنج دیگر نیست جان را
تو آبرو دادی به این ضرب المثل ها 1
اصلی ترین عشقی، به جان عشق سوگند
دارد هرآنچه عشقِ غیر از تو بدل ها
دارد بهار میرسد اما بدون تو
دارد بهار میشود آقا بدون تو
بار دگر بهار و هیاهوی تازگی
بار دگر شکفتن گل ها بدون تو
سال گذشته لحظه ی تحویل سال نو
گفتم چه سود شادی دنیا بدون تو
سررسیدی که تا چندی قبل، پر بود از شعرهایی که آن ها را با تمام وجود گفته بود، اما ورق به ورق با ناامیدی و ناتوانی پاره پاره اش کرده بود، این روزها شده بود دفتر چرک نویس ناملایماتش...
با خودش همراهش داشت! چه در خانه بود، چه در سفر.... چه وقتی می خواست
آخرین قدم هایش را به سمت پرتگاه بردارد...
امروز روز امور تربیتی است... روز افرادی که نقششان در مدرسه ها دقیقاً پیرامون مسائل فرهنگی و تربیتی تعریف می شود.
معاون تربیتی دبیرستان ما، جناب آقای جهدآسا یکی از نیروهای زحمت کش و خدوم این عرصه است که الحق و الانصاف، اثر اخلاص فعالیت او در چنین مدرسه ای با موقعیت حساسی که دارد (دبیرستان نمونه دولتی رشد پسران - منطقه 16 تهران - اولین مدرسه نمونه دولتی کشور - تأسیس در سال 1364 ) کاملاً مشهود و بارز است...
دیروز در دبیرستان از ایشان تقدیری به عمل آمد و بنده در وصف زحمات ایشان شعری سرودم و در این برنامه به اجرا درآمد که به شرح زیر است:
صبحا از ساعت هفت وقتی میاد به مدرسه
با خودش فکر می کنه امروز به کاراش می رسه؟
یه نگاه میندازه به میزشو سر تکون میده
با یه یاعلی دلش رو دست آسمون میده
سر و کله میزنه از سر صبح تا به غروب
با همه جور بچه ای، بچه ی بد، بچه ی خوب.
دارم به حال زار خودم گریه می کنم
بر روز و روزگار خودم گریه می کنم
من توبه ها شکسته ام و باز نادمم
بر عهد بیشمار خودم گریه می کنم
یابن الحسن فدای تو هستی من تمام
بر دار و بر ندار خودم گریه می کنم
یا امام عسگری
تو به عالم سروری
با صفای مرقدت
از همه دل می بری
در دلم از عشق تو
شور و غوغایی به پاست
شک ندارم زایری
در حریم سامراست
دلم بدجور پر است از خیلی ها...
دیگر نمی زنم به دلم سنگ هیچ کس
دیگر نمی شود دل من تنگ هیچ کس
پوسیده عمر آهنی ام پای دیگران
دیگر به جان و دل نزنم زنگ هیچ کس
رنگین شده تمام وجودم ز رنگ ها
دیگر نمی زنم به تنم رنگ هیچ کس