شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته های حسین رضائیان

شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته های حسین رضائیان

شاعرانه

چند سالیست که با نوکری ات دل شادم
جان زهرا دم مردن مبری از یادم....

برای عاقبت به خیری بنده حقیر دعا کنید. یاحق

"استفاده از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است"

بایگانی

۲۹ مطلب با موضوع «نثر» ثبت شده است

من و آونگ - حسین رضائیان

ساعت اتاق خواب خانه‌مان آونگ دارد...

 

اصلن روزی که آن را خریدیم، یکی از جذابیت‌هایی که منجر به انتخابش شد، همین آونگ داشتنش بود. البته وقتی فهمیدیم که برای حرکت آونگش، باتری جدا می‌خواهد، به همان جذابیت ظاهری‌اش بسنده کردیم و اینکه برای جا به جا شدن یک میله، قرار باشد باتری مجزا مصرف شود را کلاً از برنامه‌ی زندگی‌مان کنار گذاشتیم.

 

خاطرم هست که آن اوایل، یک بار، فقط و فقط یک بار، شاید برای امتحان سالم بودنش، آونگش را هم به راه انداختیم و تمام. البته دلایل دیگری هم می‌توانست داشته باشد؛ می‌دانید، ما برای اینکه صدای تیک تاک ساعت، مثل مته، مخ‌مان را سوراخ نکند، عمدن دنبال ساعتی گشتیم که عقربه‌ی ثانیه شمارش، پیوسته کار کند، نه ضربه‌ای... برای همین، احتمال می‌دهم بعد از آن یک مرتبه، همین صدای بسیار خفیف تق تق آونگ را بهانه کرده‌ام و فعال بودنش را از ذهن خود و اهل خانه، در هاله‌ای از ابهام، به ورطه‌ی فراموشی سپرد‌ه‌ام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۵۹
یاحق

قصه ما

دلم می‌خواست چهره‌ای برایت تصویر کنم و در چشمانت، خیره بمانم و بنویسم از دیروز و امروز و فردایت. بیا و حالا که نمی‌شود تو را در یک قاب محدود کرد، دستانم را بگیر و با خودت به سفر ببر. سفری به ماجرای پر فراز و نشیب «ما» شدنت!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۲۴
یاحق


یاد خودم افتادم...

که تنها جوابی که می گرفتم بعد از های های گریه کردن هایم، این بود که، اشک چشمانم را پاک کند!

آن اوایل می گفت حق نداری گریه کنی! اگر قرار است گریه کنی با هم گریه می کنیم...

آن روزها گریه ی من برایش سخت بود... چون خیلی خیلی دوستم داشت! تنها من بودم و قلب او...

اما همین طور که گذشت و جلو رفت، کم کم گریه هایم برایش عادی شد. احتمالا با خودش مرور کرده بود که این هم شورش را درآورده و مدام گریه می کند!

تنها جوابی که می داد، تنها عکس العملش، همین بود که اشک هایم را پاک کند و وقت رفتن، همین، بگوید: گریه نکنی ها!

...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۳۳
یاحق

دلم که می گیرد، هیچ چیز مثل کاغذ و خودکارم آرامم نمی کند... همین که یک گوشه ی دنج و خلوت پیدا کنم و چند خطی خودم را روی کاغذ خالی کنم، آرام میشوم.

این بار هم این کاغذ و قلم به دست گرفتن و یک گوشه ی دنج و خلوت پیدا کردن، حکایت تکراری آرام شدن من است.

زیر آسمانی که ستاره هایش، بی واسطه چهره به روی زمین گشوده اند، دور از هیاهوی خنده ها، صحبت ها، گفتن ها و نشنیدن ها (!)، با لباسی کمی مرطوب از عرق خستگی و ورجه وورجه کردن، خیلی ساده می خواهم دلم را آرام کنم.

خیلی دلم به حال خودم میسوزد!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۷:۳۶
یاحق


خودمانیم! اینجور سراغ داری کسی انتظار آمدنت را بکشد؟ خودت هم خوب می دانی که اینچنین مشتاق، کسی را نخواهی یافت. همه از تو فراری اند... همه تا جایی که می توانند از تو دوری می کنند و تا جایی که ذهنشان یاری می دهد، به تو فکر نمی کنند. تو در کنج خاطر هیچ کس، چنین انتظار مشتاقانه ای را نخواهی یافت.

حالا سوال است برای من، من که این چنین میخوانمت را این همه بی محلی کردن، چه معنایی دارد؟ آن هم در شرایطی که حالا حالاها به قول هم سن و سال هایم جا دارد تا سراغ من بیایی. من تازه سر چله ی جوانی ام...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۳ ، ۱۵:۱۳
یاحق

آن موقع ها هنوز دانش آموز بودم؛ دوران راهنمایی...
شب جمعه بود. شب جمعه ها هم به نیت خیر اموات رسم بود خرما دادن... که هنوز هم رسم است به لطف خدا! از ته دلم می گویم به لطف خدا؛ چون امروز خیلی از رسم های دیروز را غیرمرسوم میدانند!
کوچه های نازی آباد را به مقصد هیئتمان پشت سر می گذاشتم. که خرمای شب جمعه به من هم تعارف شد.
دانه خرمایی برداشتم و خدا قبول بکندی زیر لب گفتم.
خرما را خوردم و فاتحه اش را فرستادم، من مانده بودم و هسته ی ناکارآمد آن خرما. طبیعت این بود که به سرعت از شر آن هسته خرمای ناکارآمد خلاصی میافتم.
نیت کردم که مثل خیلی ها در همان لحظه پرتش کنم و راحت شوم. آخر « همرنگ جماعت شدن » ضمانت عدم رسوایی است. این روزها همه دنبال موافق میگردند....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۳ ، ۱۵:۵۸
یاحق


سررسیدی که تا چندی قبل، پر بود از شعرهایی که آن ها را با تمام وجود گفته بود، اما ورق به ورق با ناامیدی و ناتوانی پاره پاره اش کرده بود، این روزها شده بود دفتر چرک نویس ناملایماتش...

با خودش همراهش داشت! چه در خانه بود، چه در سفر.... چه وقتی می خواست آخرین قدم هایش را به سمت پرتگاه بردارد...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۲ ، ۰۹:۰۵
یاحق

مهدی توفیقی فر

چند بار آمدم که بیایم به دیدنت.

چند بار گفتم این بار دیگر می روی و می بی نی اش...

چند بار نیت کردم که این بار دیگر باید بروی!

اما نتوانستم.

نمی دانم چرا. اما هرچه بود نتوانستم... اولین باری که بستری شدی، رفقا قرار گذاشتند بیایند به دیدنت بیمارستان. اسمش را یادم نمی آید،‌ اما یادم هست که محل قرارمان مترو هفت تیر بود!

آمدم که راه بیافتم دلم ترسید. گفتم من طاقت دیدن او را در حال مریضی ندارم...

نیامدم.


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۲ ، ۲۲:۱۰
یاحق



به نام او که می گویند، آرام بخش دل هاست...

 

سلام عزیز دلم!

 

حرف یکی دو روز نیست این قصه. دهم همین ماه که گذشت، شد 6 ماه و 31 روزه، روزهای پر از گرفتاری و نا آرامی من. و البته هنوز این سامانه ابر پراکنده و پرفشار، بر آسمان روزگارم برقرار است و می بارد و می بارد.

 

چند وقت پیش برایت از تخت بی خوابی ها و روزهای نا آفتابی ام گفتم... امروز روز تکرار این واژه های تکراریست. تکرارهایی که واقعن دارند تکرار می شوند.

 

میدانی، این روزها اسیر اتاق دربسته ی حفظ حیاتم شده ام. اتاقی که صبح خودم را به آن می سپارم و بعدازظهر، خودم را از آن می رهانم. اتاقی که سایه ی سنگین لطف و مرحمت را بر سرم افکنده است. سایه ی سنگینی که جانم را می فشرد و قبلم را می ترکاند. اگرچه درخت خوش بر و روی این اتاق، کلامش، نگاهش، و حتی زحماتش، هیچ رنگ و بوی لطف نمی دهد و تا می تواند بزرگواری اش را به رخم می کشد...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۲ ، ۰۵:۲۱
یاحق

منتشر شده در سایت شهرستان ادب (کلیک کنید)

روزهای خوبی بود.

 

باورش هم کمی سخت بود: هم جواری و بدون نیاز به هیچ هماهنگی قبلی، هم صحبتی با کسانی که قبلن ها فقط اسمشان را روی کتابشان، یا تصویرشان در فیلم های دیدار با رهبری و یا عکس شان را در مصاحبه ی روزنامه ای با آن ها دیده بودم...

 

و اینکه آن ها هم بی هیچ آلایش و پیرایه ای تو را می پذیرفتند و با تو هم صحبت می شدند.

 

جالب بود برایم اینکه هیچ کار نداشتند به این که تو در این عرصه در نقطه ی صفر مرزی هستی و خود آنان نزدیکای 100 پایانی...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۳۱
یاحق