قسم به حضرت حافظ که عزت غزل است
نسیم یاد تو در من طراوت غزل است
اگرچه رودکی طبع من قصیده سراست
ولی جمال تو عین کتابت غزل است
شبیه مثنوی معنوی به شش دفتر
ز چشم شمس مثال تو صحبت غزل است
قسم به حضرت حافظ که عزت غزل است
نسیم یاد تو در من طراوت غزل است
اگرچه رودکی طبع من قصیده سراست
ولی جمال تو عین کتابت غزل است
شبیه مثنوی معنوی به شش دفتر
ز چشم شمس مثال تو صحبت غزل است
سلامی به سردی وقت خداحافظی
به تن دارم این دفعه رخت خداحافظی
نگردی مبادا مکدر ز حال فراق
تکان دادم از دور دست خداحافظی
چرا کار ما عاقبت شد چنین غصه دار
رسیدن به گفتار سخت خداحافظی -
السلام ای نور در نور آفتاب
السلام ای نور چشم بوتراب
السلام ای ششمین شمس ودود
ای که هستی علت بود و نبود
السلام ای مذهبت آیین ما
ای گدایت دیده ی مسکین ما
عشق را با دیدنت معنای دیگر یافتم
دل ز کف دادم ولی بهتر ز بهتر یافتم
باختم هرچند هستم را به پای چشم تو
من قمار خویش را بی عشق ابتر یافتم
مستی ام را شکر چون چشمان من را باز کرد
قد رعنای تو را از سرو سرتر یافتم
خبر رسیده که یارم ز حالم آگاه است
بخند یوسف افتاده در میانه ی چاه
خبر رسیده زمان رهایی از چاه است
چهارشنبه نشد، شنبه هم نشد، انگار
قرار دیدن مان مثل رؤیت ماه است
![]()
ای یار و همراه پیمبر یا خدیجه
این دین حق را یار و یاور یا خدیجه
ای اولین بانوی دین مصطفایی
ای بر محمد زوج و همسر یا خدیجه
ای همنشین وحی، ای محرم به اسرار
مثل تو هرگز نیست دیگر یا خدیجه
یاد خودم افتادم...
که تنها جوابی که می گرفتم بعد از های های گریه کردن هایم، این بود که، اشک چشمانم را پاک کند!
آن اوایل می گفت حق نداری گریه کنی! اگر قرار است گریه کنی با هم گریه می کنیم...
آن روزها گریه ی من برایش سخت بود... چون خیلی خیلی دوستم داشت! تنها من بودم و قلب او...
اما همین طور که گذشت و جلو رفت، کم کم گریه هایم برایش عادی شد. احتمالا با خودش مرور کرده بود که این هم شورش را درآورده و مدام گریه می کند!
تنها جوابی که می داد، تنها عکس العملش، همین بود که اشک هایم را پاک کند و وقت رفتن، همین، بگوید: گریه نکنی ها!
...
دلگیر نشو از من، درگیر و گرفتارم
حرفی زده ام اما، دیوانه تو پندارم
دیوانه سخن را جز، از کام نمی گوید
من کام نمی گیرم، از بس که جنون دارم
گفتم که خداحافظ، اما تو سلامش بین
در دایره ی این دل، برعکس تو بیمارم
عمریست که در دام نگاه تو اسیرم
سرشار ولای تو شده جان و ضمیرم
بگذار گدای سرِ کوی تو بمانم
بگذار که از دیدن تو رزق بگیرم
هرچند فقیرم، به دلم مهرِ تو دارم
با عشقِ تو والله قسم شاه و امیرم
پای تو مسلمانم و سلمان تو هستم
من بندهی اسلامِ پس از عیدِ غدیرم
صد شکر که از کودکیام یار تو هستم
با مهرِ تو آمیخته شد آب و خمیرم
دیریست به پابوسی تو غرقِ نیازم
دیریست که سمتِ تو نیفتاده مسیرم
چون دیده پُر از حسرتِ دیدارِ تو هستم
آقا نظری، مرحمتی، تا که بمیرم
-----------------------------
تیرماه 1393 - رمضان 1435
اجرای همین شعر در شب شعر غدیر - ایوان انتظار (میدان ولیعصر عج): ببینید
دیگر از قصه ی دلدار بدم می آید
از دل گیر و گرفتار بدم می آید
از غزل های حقیر و به زمین چسبیده
از لب و روسری یار بدم می آید
شعرهایی که فقط رنگ هوس دارد و بس
از چنین شعر چه بسیار بدم می آید