هدیه ی سال نو:
مرور می کنم این را که دوستت دارم
قسم به قصه ی لیلا که دوستت دارم
من از تو، از خم ابروی تو نمی رنجم
نگو برای چه، زیرا که دوستت دارم
چراغ سبز دلت را در این شلوغی شهر
به من نشان بده حالا که دوستت دارم
ابر چشمانم دوباره شور باریدن گرفت
آه غم در سینه ام سودای نالیدن گرفت
با من آواره از سامان سخن گفتن چه سود
آفتابم سوی مغرب عزم تابیدن گرفت
عقل را در دست دل دادن چه کار جالبی ست
تازگی ها کام من طعمی ز فهمیدن گرفت
عجیب خسته ام از عمر خویش کاری کن
در این مصاف بیا و دوباره یاری کن
به حال خسته ی من یک نظر کن و بنشین
به حال خسته ی من عاجزانه زاری کن
چقدر حبس ابد بی تو سخت می گذرد
مرا از این خود بی فایده فراری کن
تمام قصه از آن دم شروع شد، آری
که باخبر شدم از اینکه دوستم داری
دچار حس جنونم از آن زمانی که
نگاه گرم تو شد در وجود من کاری
کویر خستگی ام من، تو ابر شورانگیز
تو روزهای بهاری، همیشه می باری
من در خیال خویش پندارم چنین بود
که یار من دردانه ای روی زمین بود
پندار من این بود که او بهترین است
پندار من این بود اما غیر از این بود
انگشتری که در پی اش بودم بسی سال
جنسش بدل بود و رکابش بی نگین بود
پیش از این بر دل ما فاصله تأثیر نداشت
دل مان از سببی ناله ی شبگیر نداشت
پیش از این ثانیه ای رفتن و برگشتن عشق
از دلم تا به دلت جرأت تأخیر نداشت
ما دو تا روح نبودیم، دو تا جسم که هیچ
مانده ام از چه غمم روی تو تأثیر نداشت
به این نتیجه رسیدم که دست بردارم
از آن لبی که به شیرینی اش گرفتارم
به این نتیجه رسیدم که چاره ام مرگ است
چرا که دیگر از این عمر رفته بیزارم
میان برزخ عقل و جنون دلم گیر است
چه نفرتی ز خیال تو در دلم دارم
من کماکان از فراقت می زنم فریادها
حال من گویاست از غم نامه ی فرهادها
جز تو درمان دگر این درد شیرین نیستش
فایده هرگز ندارد نسخه ها، امدادها
چند روزی می شود اینجا تحصن کرده ام
می رسد بوی تو از مابین این شمشادها
از خویش خالی جان من اما پر از توست
تا چشم من می بیند این دنیا پر از توست
از هر طرف، از هرجهت، از راست، از چپ
دنیای من از پست و از بالا پر از توست
امید را اینگونه معنا کردم امروز
این خانه ی خالی ز من فردا پر از توست