دلم بدجور پر است از خیلی ها...
دیگر نمی زنم به دلم سنگ هیچ کس
دیگر نمی شود دل من تنگ هیچ کس
پوسیده عمر آهنی ام پای دیگران
دیگر به جان و دل نزنم زنگ هیچ کس
رنگین شده تمام وجودم ز رنگ ها
دیگر نمی زنم به تنم رنگ هیچ کس
دلم بدجور پر است از خیلی ها...
دیگر نمی زنم به دلم سنگ هیچ کس
دیگر نمی شود دل من تنگ هیچ کس
پوسیده عمر آهنی ام پای دیگران
دیگر به جان و دل نزنم زنگ هیچ کس
رنگین شده تمام وجودم ز رنگ ها
دیگر نمی زنم به تنم رنگ هیچ کس
« از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست
دلخوش به فانوسم نکن» 1 ، نور مرا تجدید نیست
اینجا چرا دلبستگی جرمیست نابخشودنی؟
اینجا چرا قلب مرا سهمی به جز تهدید نیست؟
لیلا هر از گاهی دل مجنون می آوردی به دست
آیا دل و دین تو را احکامی از تقلید نیست؟
من با تمام قلب خود احساس کردم
انگار بی تو غرق در اندوه و دردم
بودم بهار اما بدون توست چندی
لبریز از پاییز و پر از برگ زردم
آری، نفس های مرا گرما تو بودی
برگرد ای مرداد من! چندیست سردم
زبانم سرخ، آری تلخ از دنیای دلتنگی
سر سبزم شده بازیچه ی رؤیای دلتنگی
شبیه قطره ها افسوس در افسوس در افسوس
از امواج پر از نیرنگ در دریای دلتنگی
کتاب مرجعی هستم لبالب از پریشانی
پرم از واژه و تکواژ بی معنای دلتنگی
حالا که رفتی با غمت باید بسازم
پای تو دل را بیشتر باید ببازم
حالا که رفتی باید از خود رو بگیرم
بی خود ز خود، از تو خودی دیگر بسازم
باید به فکر لرزش زانوم باشم
دارد نشسته می شود ذکر و نمازم
راستش این ها که می خوانی گله نیست. داستان قلبی شکسته و خسته است... قلبی که هیچ کسی را در خود جای نداد غیر از دلبرش...
عاشق نشده بود. نمیدانم. هرچه بود از عشق بالاتر بود...
عاشق باران شده بود؛ چون باران او را به یاد باران چشمانش می انداخت آن روز که او را در آغوشش گرفت و چشمانش را به روی همه چیز بست . گریه کرد.
نمک گیر خنده هایی شده بود که خیلی هم نمکین نبود...
دلم از غصه ی ایام چون پروانه ی پر بسته می ماند
گرفتار هوای یک اتاق خالی و دربسته می ماند
سکوتی بر لبم جاریست چون آرامش پیش از پریشانی
نمی دانم دل طوفانی ام تا چند سال آهسته می ماند
به روی شانه ی هم می نشانم سنگ های باور خود را
نمی دانم که این دیوار می ریزد و یا پیوسته می ماند 1
بی غم عشق در این ورطه چه بی مقداریم
هرچه داریم اگر، از غم لیلا داریم
قوت باده ی عشق است چنین کرده به ما
ما مگر بار غم دوست توان برداریم؟
ما به عشق است که احیا شده آزادیمان
ورنه از صنع خداوند فقط جانداریم
شاعر همه حال و هوایش را ورق کرد
داغ و غم بی انتهایش را ورق کرد
بیچاره خود دلتنگ لیلای دلش بود
با نام مجنون حرف هایش را ورق کرد
از اشک مجنون گفت و بغض خویش را خورد
با جوهر غم ماجرایش را ورق کرد
سخن از عشق ندارد به جز از غم حاصل
پس چه سود است در این فرض در اول باطل؟
طمع بوسه نکردیم و نخواهیم نمود
ما کجا و لب دلدار به صد دل حامل؟
همه از داغ فروپاشی بنیان تو می نالیدند
پس چرا نیست کسی تا که بنالد با دل؟