شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته ها

شاعرانه

پایگاه انتشار سروده های کلاسیک و نثر نوشته ها

شاعرانه

چند سالیست که با نوکری ات دل شادم
جان زهرا دم مردن مبری از یادم....

برای عاقبت به خیری بنده حقیر دعا کنید. یاحق

"استفاده از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است"

محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

نافرمانی

چهارشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۲، ۰۵:۲۱ ق.ظ



به نام او که می گویند، آرام بخش دل هاست...

 

سلام عزیز دلم!

 

حرف یکی دو روز نیست این قصه. دهم همین ماه که گذشت، شد 6 ماه و 31 روزه، روزهای پر از گرفتاری و نا آرامی من. و البته هنوز این سامانه ابر پراکنده و پرفشار، بر آسمان روزگارم برقرار است و می بارد و می بارد.

 

چند وقت پیش برایت از تخت بی خوابی ها و روزهای نا آفتابی ام گفتم... امروز روز تکرار این واژه های تکراریست. تکرارهایی که واقعن دارند تکرار می شوند.

 

میدانی، این روزها اسیر اتاق دربسته ی حفظ حیاتم شده ام. اتاقی که صبح خودم را به آن می سپارم و بعدازظهر، خودم را از آن می رهانم. اتاقی که سایه ی سنگین لطف و مرحمت را بر سرم افکنده است. سایه ی سنگینی که جانم را می فشرد و قبلم را می ترکاند. اگرچه درخت خوش بر و روی این اتاق، کلامش، نگاهش، و حتی زحماتش، هیچ رنگ و بوی لطف نمی دهد و تا می تواند بزرگواری اش را به رخم می کشد...

 


هیچ وقت مثل این روزها، اینقدر که امروز، حال و روزم دیگران را یاد خدا می اندازد، حال روزم، یاد خدا را برای دیگران زنده نکرده است. قبلن ها دچار این بازی بودم و بازیگر، اما این روزها عروسک خیمه شب بازی خود خدایم که به دست خودش، حال و روزم، یاد خدا را در دل دیگران زنده می کند.

 

دیگرانی که روزی عزتم را دیدند و امروز شاهد ذلتم هستند....

 

از دور که می آیند، لبخندشان ناخودآگاه تلخ می شود. هم برای من، هم برای آنان. من در دلم مرور می کنم که خدایا! او با دیدنم چه خیالی درباره من می کند؟ و مطمئنم که او در دلش شکر خدا را مرور می کند.

 

می دانم که می گوید: خدایا شکرت! که لااقل اینقدر حقیر و ناچیزمان نکرده ای که اینگونه شویم... به این درد مبتلا شویم. که به خاطر حیات، حاضر شویم گربه ی بیشه ی باغ وحش شویم... شیر غران و پر جنب و جوش دیروز، امروز چه رام شده است...؟

 

می دانم که می گوید: خدایا! شکرت که عزتمان را هنوز که هنوز است به باد سر به زیری از خجالت نداده ای...

 

آری! خدا هم کاسه ی صبرش اندازه ای دارد. بالاخره بعد از این همه نافرمانی باید یک جا خودش وارد میدان می شد و گوش مالی ام میداد... گوش مالی دیدنی...

 

شده ام مرده ای در کالبد زندگی. آن روز داشتم همین حرف ها را بر روی گلبرگ های اقاقی انشا می کردم که: اقاقی! شیری که بیافتد کنج قفس، دیگر شیر نیست، نه؟! قبول داری که مرده ایست زنده نما که خود را به خاطر حفظ حیاتش، به دست زندان بان باغ وحش و نگاه های مردم از کمی آن طرف تر سپرده است؟؟؟ قبول داری که من، این محبوس در کنج عزلت ارتزاق، همان مرده ای ام که لباس حیات بر تن دارد و ابراز زندگی می کند؟؟؟ قبول داری که من، دیگر طراوت تو را ندارم و برکه ای شده ام بوگرفته، که غورباقه های رخوت و بیهودگی، درونم جولان می دهند و لجن خفت و خواری روی صورتم رشد می کنند و بزرگ می شوند و بزرگ؟؟؟

 

البته اقاقی هم اقاقی بودنش را به رخم کشید و جز عطر خوش آرامشش را نصیبم نکرد... اما می دانم که او نیز از ته قلبش یاد خدا افتاد... که خدایا شکرت که...

 

با خودم مرور می کنم مسیر به اینجا رسیدنم را... که من از کدام ایستگاه های زندگی که مجالی بود برای تأمل آنچه کرده ام و نکرده ام به سادگی عبور کرده ام و زیاده خواهی هایم توان توقف را از پاهایم سلب کرد... من از کدام جاده های نابود کننده ی کمک فنر قلب هایم، بی آنکه معاینه ی فنی دلم را به موقع انجام داده باشم طی طریق کرده ام... من از کدام عوارضی ها به خاطر پرداخت نکردن بهای ناچیز، اما پرارزش حق استفاده، با سرعت عبور کرده ام و حتی نیم نگاهی به آن همه زحمت و رنج و عرق ریختن کارگرهای جاده ی زندگی، نیانداخته ام... من به کدام ورود ممنوع های زندگی ام بی احترامی کرده ام و وارد شده ام... من از کدام چراغ قرمزهای صاحب نفسم بی آنکه ارزشی قائل باشم برای دیگران که چراغشان سبز بود و باید می رفتند و من رفت و آمدشان را به هم ریختم، عبور کرده ام... من کجاها روی پدال هوای نفسم پافشاری کرده ام و گاز داده ام و گاز داده ام و گاز داده ام... و آنقدر رفتم که رسیدم به اینجا...

 

اینجایی که جز خرد شدن و نابودی تا امروز هیچ برایم نداشته است.

 

6 ماه است که این تلنگر سخت و سهمگین را درک کرده ام، اما باز پرده ی غفلت را به روی دیدگانم انداخته ام و باز غفلت زده ام در منجلاب بیهودگی هایم...

 

میدانی! برای من که تحت حمایتش بودنم برای خودم، اطرافیانم، دوستانم، آشنایانم و هر آنکس که مرا می شناسد ثابت شده است، خیلی سخت و ناگوار است این روزها تحمل گوش مالی اش...

 

یک بار به یکی از دوستان می گفتم: شما قبول داری که من مورد لطفم... گفت: مطمئنم... و آنجا بود که دیدم تحت حمایتش بودنم، برای خودم، اطرافیانم ....

 

عاقبت نافرمانی همین است.

 

وقتی حسرت از دست داده هایم، ذهنم را مشوش می کند، تنها جوابی که پیدا می کنم همین است: نافرمانی! نافرمانی کردن هایت بیچاره ات کرده است و باز نافرمانی می کنی...

 

خدایی که لطفش را به رخم کشیده و بال و پرم داده بود، حالا این روزها دارد ناراحتی اش را به رخم می کشد...

 

قربان صبرش! 24 سال و چند روز مدام قلیان خوشی هایم را چاق کرد، اما جز دود ناخوشی از من به سمت خودش ندید و ندید...

 

حالا من 6 ماه است که دارم مکافات اعمال قبیح 24 سال و چند روزه ام را می بینم و بی تاب شده ام...

 

عزیز دلم! اگر می بینی تبل رسوایی هایم را در دست گرفته ام و گوش مردم کوچه و بازار را به صدای آه و ناله کر کرده ام، فقط و فقط حواسم جلب تو بود. خواستم به تو بگویم که حال و روزم را ببینی و نافرمانی نکنی... که نافرمانی برای خودی ها همین جا مکافات دارد... مکافاتی که عزت را به بازی می گیرد و آرامش را...

 

عزیز دلم! نافرمانی مکن. او مقتدر است و مالک... تُعِزُّ مَن تَشاء وَ تُزِلُّ مَن تَشاء...

 

------------------------------------------------------

نمیدانم از خواندن این مطلب چه رؤیایی در ذهن خوانندگان عزیز و بزرگوار نقش می بندد، اما درختی میان باغچه ی ذهنم بی آنکه قابلش باشد قد کشیده بود که نیاز داشت ریشه اش را بسپارم به دست تیشه ی تلنگر....

 

یاحق

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی