دلگیر نشو از من، درگیر و گرفتارم
حرفی زده ام اما، دیوانه تو پندارم
دیوانه سخن را جز، از کام نمی گوید
من کام نمی گیرم، از بس که جنون دارم
گفتم که خداحافظ، اما تو سلامش بین
در دایره ی این دل، برعکس تو بیمارم
دلگیر نشو از من، درگیر و گرفتارم
حرفی زده ام اما، دیوانه تو پندارم
دیوانه سخن را جز، از کام نمی گوید
من کام نمی گیرم، از بس که جنون دارم
گفتم که خداحافظ، اما تو سلامش بین
در دایره ی این دل، برعکس تو بیمارم
غزل دوباره غزل با دو رکن در تکرار
ندیدن تو و دل تنگی ام پی دیدار
دوباره شعر فراق و تغزلی غمگین
از آن درود نخست و وداع آخر کار
گرفته شور دو طوفان نگاه مواجم
سرشک شوق وصال و جدایی از دلدار
ابری تر از ابر بهاری چشم هایم
دریاتر از دریا دل دریایی من
پنهان تر از ماه هلال ماه روزه
آهِ میان خنده ی شیدایی من
خیلی به این که چرا این شعر را حالا بگذارم فکر کردم...
باران به حال چشم ترم گریه می کند
از غصه های سر به سرم گریه می کند
مادر که هیچ، از غم و اندوه و داغ من
خواهر، برادرم، پدرم گریه می کند
سعدی سرود وصف مرا آن زمان که دید
مرغی به ناله ی سحرم گریه می کند
تو در تصور من بهترین شب سالی
شبی که میشنوم عطر عشق را از آن
شبی که دست مرا دست دوست میگیرد
شبی که یاد تو را داد می زند باران
تو در خیال من بی بها بها داری
بهای من به نگاه تو بستگی دارد
بگیر دست مرا ای تصور شیرین!
ترحمی به وجودی که خستگی دارد
خودمانیم! اینجور سراغ داری کسی انتظار آمدنت را بکشد؟ خودت هم خوب می دانی که اینچنین مشتاق، کسی را نخواهی یافت. همه از تو فراری اند... همه تا جایی که می توانند از تو دوری می کنند و تا جایی که ذهنشان یاری می دهد، به تو فکر نمی کنند. تو در کنج خاطر هیچ کس، چنین انتظار مشتاقانه ای را نخواهی یافت.
حالا سوال است برای من، من که این چنین میخوانمت
را این همه بی محلی کردن، چه معنایی دارد؟ آن هم در شرایطی که حالا حالاها به قول
هم سن و سال هایم جا دارد تا سراغ من بیایی. من تازه سر چله ی جوانی ام...
دلم بدجور پر است از خیلی ها...
دیگر نمی زنم به دلم سنگ هیچ کس
دیگر نمی شود دل من تنگ هیچ کس
پوسیده عمر آهنی ام پای دیگران
دیگر به جان و دل نزنم زنگ هیچ کس
رنگین شده تمام وجودم ز رنگ ها
دیگر نمی زنم به تنم رنگ هیچ کس
« از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست
دلخوش به فانوسم نکن» 1 ، نور مرا تجدید نیست
اینجا چرا دلبستگی جرمیست نابخشودنی؟
اینجا چرا قلب مرا سهمی به جز تهدید نیست؟
لیلا هر از گاهی دل مجنون می آوردی به دست
آیا دل و دین تو را احکامی از تقلید نیست؟
من با تمام قلب خود احساس کردم
انگار بی تو غرق در اندوه و دردم
بودم بهار اما بدون توست چندی
لبریز از پاییز و پر از برگ زردم
آری، نفس های مرا گرما تو بودی
برگرد ای مرداد من! چندیست سردم